تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها !
به آسمان هم که برسند به همدیگر نمی رسند ؛ تبر ها مگر کاری کنند !






دل تنگم!
دل تنگِ خیلی چیزها
دل تنگ این همه دل تنگی ها
چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!
دل تنگم
دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی
دل تنگ این همه نبودن ها
دل تنگ این همه دل تنگی ها
دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست
دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست
و تمام هست هایی که نیست!
حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!
دل تنگ تر نیز خواهم شد
می رسد روزی که بگویم:
دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

  


زندگیِ من آرام می گذشت.

اتفاقی نمی افتاد..!
تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد!
بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید!
آری سکوت!
سکوتی که مشحونِ تحمل هاست..
سکوتی که از دنیا بریده است!
کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند.
آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی!
نمی خواهم.. محبت نمی خواهم!
آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی.
تماشای تو وقت می خواست
گوشِ من پاسخی ندید
دلم می خواهد صدایت را بشنوم..
همین!



  


تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
بعضی چیزها را " باید " بنویسم

نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "

برای اینکه " خفه نشم "

همین !!




یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات
میشــه یه جمله
که میكوبن تو صورتــــت
"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!





گاهــــی هیـــچ کــــس را نــداشــتـ ـه بـــاشـــی بهتــــر است

داشتــــن بعضــــی هـــا

تنهــــاتــــرت مـــی کــنــد . . .





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
اشکـــــ هـــــای شــــور مـــــن چـــــه بی حوصله ا نــد و حرفهای تــــــو چــــه تـــــلخ ...
کــــــاش یــک جــــرعه از ایــــن تلخـــی می نوشیــــــدی ، و بـــــعد مـــــــرا به دستــــــــ خــــاک می سپـــــــردی ..







چـه اشـتـبـاه بـزرگـیسـت.......
تلخ کردن زندگی خود
بـرای کـسـی کـه......... در دوری مـا
شـیـریـن تـریـن لـحـظـات
زنـدگـیـش را سپری مـی کـند.






شبیـــه کســـی شده ام

کــه پشتـــــــ دود سیگــارش با خود می گویــد :

... بایــد تـَرکـــــــ کنـــم !

ســیگــار را...

خانــــه را...

زندگـــی
را...

و باز پُــکــی دیگــــر می زند..




به خودت می آیی،

یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند،

نه دستی که شانه هایت را بگیرد،

نه صدای که قشنگ تر از باد باشد

تنهایی
یعنی این..






تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
ذره ذره های وجودم را به تارهای نازک حس گنگی پیوند می زدم تا امید جوانه زند.

اما...

دریغ که جوانه

بی حضور دل خشکید!






آه نوشت: دیوار ترک خورده، همان خاک است!

لطفا تکیه ندهید.

اهن می پوسد من که خاک بودم جای خود





زندگی من در همان دوران کودکی به پایان رسید





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
متاسفانه بعضی از آدم ها هستند که :

بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛

بی آب ، دو هفته ؛

بی هوا ، چند دقیقه ؛

و

بی "وجـــدان" ، خـیلی ...





من
تصوراتم از تو
با " کــــــــاش " گره خورده
تـــو ،
توقعاتت از من
با " بایـــــــــد" ..




ترک میکنم و تنهایت میگذارم....

تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای....

صادقانه دروغ گفتن

خالصانه خیانت کردن

و عاشقانه بی وفایی کردن....

و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!!

و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم... لایق اعتمادی...





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
همیشه نباید همه چیز را توضیح داد...

وقتی کسی برای نداشته هایت بهانه میگیرد

بهتر است او را هم نداشته باشی تا به نداشته هایت اضافه شود....





اینطور نمیشود
باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد
غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....





باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی.
کاش نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می امد.




به کلاغــــها بگویید:
قصه ی من
اینجا
... تمام شد،
یکی..
بود و نبود مرا با خود برد... !





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
کلاف زندگیم بدجور داره میپیچه و گره خورده . دلم را گم کرده ام . فکر می کنم لای روزمرگی های زندگیم باشد و یا لای بدوبدو های زندگی ام






فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم :
تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد.....
و چـیـــــن و چـروك هـا را مـاسـت مـالـــــــی...
و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد،
بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ...
بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...





برای قرصــهایم لالایی می خــــوانم،تـا به خواب روند و فراموش نکنند
که خــــــــــواب آورند نــــه یــــــــــــاد آور...!







تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
در خیال دیگری میرفت...

و من چه عاشقانه کاسه ی اب پشت سرش خالی میکردم...




بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود...!!

من آنچه را میخواهم که به رنگ التماس آلوده نباشد...!!




کسی دستهایت را نمیگیرد
در جیبت بگذار..شاید

خاطره ای ته جیب مانده باشد که هنوز گرم است........!!!!!





دوباره سیب بچین حوا...
من "خسته ام "
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد

میگنـ دلتنگ نبـــــاش!

هـــــه !
انگـــــار بهـ برف بگی سرد نبـــــاش!




بغض نیمه کاره

تکرار دروغ هایت

گلویم را می فشارد

چشم هایم را می بندم

از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم

آنگاه که از خودم می پرسم:

«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ

  





بیایید بگذاریم حرفش را بزند ..
خوب به حرفش گوش کنیم (حداقل تظاهر کنیم )
مردانه / زنانه ، خداحافظی کنیم و از یک رابطه بیرون برویم ..
تا داغ کشندهء یک رابطهء بی پایان و لنگ در هوا ، تا ابد روی دلش نماند ..

به دردهای کشندهء همین روزهای بی پایان قسم ؛ جواب ِ خداحافظی واجب ِ ، نه سلام !








تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
دلم درد میکند

انگار خام بودند

خیال هایی که به خوردم داده بودی...



مرا که هیچ مقصدی به نامم ..

و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !

که با بودنم ترافیک کرده ام !!




آدم دلتـــنگ ؛
حرف حالی اش نمی شود ….
لطفاً برایش فلسفه نبافید … !!!




خواستی که دیگر نباشی؟؟

افرین...
چه با اراده...

لعنت به دبستانی که از درسهایش فقط تصمیم گیری را اموختی...






تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
اشک تنها خاطره ایست که این روزها از تو

به " یادگار " دارم





خوبم...باور کنید...
اشکها را ریخته ام...غصه ها را خورده ام...
نبودنها را شمرده ام...
این روزها که میگذرد خالی ام...
خالی از خشم،نفرت،دلتنگی ...و حتی از عشق...
خالی ام از
احساس...

   


از همین حالا میگویم حواست را خوب جمع کن

یادت باشد انعام خوبی به قبر کن بده تا قبرم را بزرگ تر و جادارتر از دیگر قبرها حفر کند.

می ترسم که مبادا قبرم ، جایــی برای دل پر آرزویم ، نداشته باشد

و من در خانه جدیدم باز هم شرمنده دلم شوم .




زندگــــــ ــــــــی
تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است
که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود.............







تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
آدم دلتـــنگ ؛ حرف حالی اش نمی شود .... لطفاً برایش فلسفه نبافید ...




باران که میبارد دلم برایت تنگ میشود . . . راه میفتم بدون چتر, من بغض میکنم . . . آسمان گریه

  




حــُــــرمت نان از قلب بیشـــــتر است



آنرا می بوســــــند، این را میشـــــکنند...




سهم امشب من
از تمام آسمان
شاید
همین یک " آه " باشد
که از بستر تنهایی بی نهایتم
... تا آن دوردست ها که هستی
جاریست

به سویت
پروازی به راه دارم
همین امشب...





یادت باشـــه هر کـــی بهـت گـفت “عاشقتم” ازش بپرســـی تا ساعت چند؟!












تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
آدما رسمشونه پابند دلدار نمی شن
خوب گرفتار می کنن,اما گرفتار نمی شن





ادم ،
گاهی باید ،
شك كند ، به خودش
كه ، شاید نبوده ،
و ، نباشد ، هیچ وقت
از بس كه دیده نمی شود ..




جاده نگاهم تا دور دست ها خالیست

بگو کجا ایستاده ای ؟





بیچاره عروسک ....

دلش می خواست زار زار بگرید ولی ؛

خنده را بر لبش دوخته بودند ...





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
چگونه تکه تکه های سهمم از تو را
کنار هم بگذارم؟
چگونه بسازمت؟

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمیکــــنند ... !! ...
فــــــــقط ...
دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت میشـوند ...
هـمین....!





گیرم که باخته ام!!!

اما کسی جرات ندارد به من دست بزند

یا از صفحهء بازی بیرونم بیندازد

"شوخی نیست من شاه شطرنجم... " !!!





لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای
خیره به آسمان
و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.
زیرلب میگویی:
دیگه مهم نیست!
و یك چیزی توی زندگی ات تمام میشود
بترس از روزی که دیگر برایم مهم نباشی





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
همیشه در حالی که...

یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!

یه عالمه اشک توی چشماته!

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

باید بگی : خب... خدافظ ...!








هــرگــاه صـدای جـدیـدیــ سـلام مـی کنـد

تپــش قــلب مــی گیــرمـ!

مــن دیگــر کشـش خــدا حــافظــی نــدارمـ

مـــرا ببخـش

کــه جــوابــ ســلامــتــ را نــمی دهـــمـ!!…




قرار نیست که همیشه من خوش باشم

پارسال من خوش بودم از اینکه در کنارت هستم

امسال دیگری خوش است برای با تو بودن

و سالِ بعد یکی دیگر

از تلاش دست نکش

که چشم ملتی به توست!!!!!!!!!!!!!!!!!!




تو خودت را رنگ زدی..تا شیبه خاطرات این آدما ها باشی؟
.
.
.شاید فراموش کردی....که این آدمها...رنگین کمان را با دروغ های خود رنگ میکنند!

.
.تو برای آنها...حتی معنی بی رنگی را هم نداری.!
.
.
کاش سیاه و سفید بودی!.
تا باورشان میشد...تو شیبه دروغ های رنگیِ آنها نیستی!
شبیه حقیقتِ...خودت هستی!







تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد

نمیدونم کجاست … چه میکنه … ولى میدونم که ندارمش !
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم ؛
نمیخواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم ؛
نمیخواستم که بى تو به دیوارها بگم ، هنوزم دوستت دارم …
آخه تو هول وهواى پریشونیا ، تو رو نداشتم !
تو گیرودار اى بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش ؛ اى بى مروت !
دیگه دلى میمونه که جور دل کبوتر بتپه ، که با شما از جون زندگیش بگه ؟!
بگه که هنوز زنده است …
اگه صدا ، صداى منه ؛ نفس ، اگه نفس تو
بذار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل ، دِله و این دیگه دل نیست !
دیگه دل نمیشه !
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه …





اگه میخواى یكــــــیو از دست بــدى.
.
.
.
.
.
.
فقط كــافـیـه دوســـــــــــتـش داشـته باشـى ....
هــــــــــــــــــمـیـن كـــــــــافـیـه .. .. .. !!!!!!!!






چقدر ...
هیچكس...
شبیه تو نیست ! . . .








تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
من به دنبال نگاهی هستم...

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من

من خودم هستم و تنهایی و یك حس غریب

كه به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم

نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افكار پلید



من به دنبال نگاهی هستم



كه مرا از پس دیوانگی ام می فهمد!!




دلم ...



دلم دستانی مهربان میخواد که دستامو بگیره.

دلم پاهایی رو میخواد که کنارش قدم بزنه.

...

دلم یه نگاه میخواد!





مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن ..

آدمهای زیادی دور و برم دارم !!!

آن چیزی که ندارم کسی برای

" بـا هــــــــــــــــم بـودن "

است










تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
کاشــــــ می شـــد



زندگی را هم عوضــــ کــــرد



مثل «چایی» وقتی که ســــــرد می شود . . .







صــداے تپـش هـاے قلبــــ ـم رو میشنوم


ولـے


هیچـ علاقه اے به زندگـے کردنــــ توش نیستـــــ








آهای ایــــوبــــــ کجایی؟!




تا برایتــــــ از صبــــــر بگویـــــم . . .









حالا كه رفتهــ ای،



ساعتهــــا به این می اندیشم



كه چرا زنــــده ام هنـــوز؟



مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم؟



خدا یادش رفته استــــــ مرا بكشــــد،



یا تــــــو قرار استــــــ برگردی؟!





تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
میدونم نشنیدی از من یه بار بگم دوسِت دارم

میدونم قدّ یه دنیا به احساست بدهکارم

میدونم اشتباه کردم عزیزم حق بهت میدم

تو با عشق پیشه من بودی اینو هرگز نفهمیدم




چرا یادم میره دستات پناهِ دستِ سردم بود

چرا یادم میره حرفات یه مرحـــم روی دردم بــود

با اینکه ، خوبی های تو همیشه بی عَوض بوده

خیال نکن که این کارا روی قصد و غرض بــوده


 
نمیدونم توی قلبم یه حسّ بچگی دارم

تورو آزار میدم امّا بهت وابستگی دارم / وابستگی دارم








تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
اینروزها که هنوز نیستـنت را به هوای دوباره داشتنت ثانیه شماری میکنم ..

ساکتم .. حرف نمیزنم.

نه که چیزی برای گفتن نباشد . . . نه!

به این سکوت پیله کرده ام . . . نه که ندانم چه بگویم . . . نـــه!!

اینروزها من از همیشه پر تر از حرفــم! از همیشه بیشتر گفتنی ها دارم . . .

ولی من ماندم و یک عـــــــالمه ناگفته هایِ ناشنیده ..

حرفهایم را جمع میکنم میگذارمشان گوشه ای روشن، میان دلــــــم!

میگذارمشان یک گوشه ی دلم و آنها را هر روز گردگیری میکنم و یادشان می اُفتم و خلاصه آنقدر نگهداریشان میکنم . . .

تا روزے که تو بیایــے !.!.!


روزی که تو باشی و بخواهی برایت حرف بزنم!

تا وقتی برمیگردی اتاقم پر از دوست داشتنی های تو باشد!


تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
مــی دانـــی

اگـــر هنوز هم تورا آرزو می کنم

برای ِ بـی آرزو بودن ِ من نیستـــ !!

شــایـــــد

آرزویــی زیبـــاتــر از تـــ ــــو ســراغ ندارم ..




ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ﺑــﻪ ﺩﺍﺷــﺘﻦ ﭼﯿــﺰﯼ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﻧﺪﺍﺷــﺘﻨﺶ ، ﺑــﻪ ﺑــﻮﺩﻥ ﮐﺴــﯽ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﺑــﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧــﺶ ، ﺗﻨــﻬﺎ ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ، ﺍﻣــﺎ ﻓــﺮﺍﻣــﻮﺵ ... ... ﻧــﻪ !





برای دلم دعا کنید ...

دلم خواب بی کابوس میخواهد ...

دلم کمی خدا می خواهد ...

کمی سکوت ...

کمی اشک ...

کمی بهت ...

کمی آغوش آسمانی ...

مـــــــــــرگ...




نیازهای کاغذی...



نیازهایم را درون قایقی کاغذی گذاشتم و به دریای سکوت سپردم.

وقتی برآورده نمی شوند همان بهتر به دست سکوت بسپارمشان.

جایشان امن تر خواهد بود، به یقین!




وقتی بغضم شکسته شد
و نفس هایم
غرق شد در اندوه و بی تابی
فقط "سکوت" با من بود.
گاهگاهی که تنم
خسته از لحظه ها
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد
شب هایی که بالشم
خیس می شد از اشک شبانه حسرت
فقط "سکوت" با من بود









تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
چقدر سخته پس از پشت سر گذاشتن کلی خاطره ی قشنگ...
با بی اعتنایی و بی تفاوتی بهت بگه:
هر جور راحتی کسی مجبورت نکرده بمونی!!!







رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زده ای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من دنبال تو میگردم...





یک روز عشقت را دزدیدم
و برای اینكه جای مطمئنی داشته باشد
آن را در قلبم پنهان كردم
غافل از اینكه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شكست






من باختــــــــــــــــــــم ... من پذیرفتم شكست خویش را پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم كه عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت كنم در فراموشی هم آغوشت كنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد














تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
فاجعه که فقط جنگ و کشتار و آوارگی نیست، یا سیل و زمین لرزه و آوار.

فاجعه همون پسر نوجوون تنها و اخموییه که دیشب توی پارک دیدیمش.

بلند بلند موزیک گوش می کرد ، شونه ها رو کشیده بود بالا کمی و نگاهش فقط به زمین بود.

فاجعه اونهایی بودن که خندیدن: آخی طفلک، بسوزه پدر عاشقی!

فاجعه این خیاله که "ای بابا، هنوز اولشه!"، که "بزرگ میشه یادش میره"، یا بدتر، "به این روزاش می خنده" !

فاجعه این جاست که یادش نمیره. که یادمون نمیره...

ذخیره ی بزرگی از شکستن ها و تنهایی کشیدن ها، دست توی جیب کردن ها و توی خیابون پا کشیدن ها... رو حمل

می کنیم با خودمون، از کودکی و نوجوونی و جوونی، از خیال های ساده ای که به دیوار خوردن، محال شدن و بلند بلند

می خندیم که "ای بابا... یادمون می ره."


نمیره من میدونم ...





ما نسل بوسه های خیابانی هستیم
نسل خوابیدن با اس ام اس
نسل درد دل با غریبه های مجازی
نسل جمله های كوروش و دكتر شریعتی
نسل كادوهای یواشكی
 نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس...  ...
نسل سوخته
نسل من..........
نسل تو ...
یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوئیم یادش بخیر ...
دنیای ما هم همین طور بود
مثل جهنم ...


تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
افسانه ها را رهــــــــا کن
دوری و دوستی کدام است؟؟؟؟
فاصله هایند که دوستی را میبلعند !!!
تـــــــــــو اگر نباشی
دیگری جایت را پر میکند....
به همین ســــــــــــادگی...





گاهی آدم
فعل خواستن را که صرف می کند،
اینطور می شود :

خواستم

خواستی

نشد ..






تو آنجا من اینجا


همه راست می گفتند


تو کجا من کجا؟؟؟؟!!!!!




به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد












تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 6:25 | نویسنده : ممد
خدایا ….

تو دنــیای ما آدمــا …


یه حالتی هست به نام ” کــم آوردن ” !


تو که خــدایی و نمیتونی تجربش کنی ….


خــوش به حــالت … !!!







تلخ بودم برایت ..؟!!

کنارم گذاشتی ...

که ترکم کنی ..؟!!

شرابی می شوم که در حسرت مستی اش تا اخر عمر بمانی ....!!!





اونیکه قدش به عشق نمیرسه، غرورتم بگذاری زیر پاش باز هم بهش نمیرسه!





آدم ها لالت می کنند...

بعد هی می پرسند...

چرا حرف نمی زنی؟؟!

این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست.. .









تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391 | 6:15 | نویسنده : ممد
در خیال دیگری میرفت...

و من چه عاشقانه کاسه ی اب پشت سرش خالی میکردم...




بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود...!!

من آنچه را میخواهم که به رنگ التماس آلوده نباشد...!!




کسی دستهایت را نمیگیرد
در جیبت بگذار..شاید

خاطره ای ته جیب مانده باشد که هنوز گرم است........!!!!!





دوباره سیب بچین حوا...
من "خسته ام "
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.





تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391 | 6:15 | نویسنده : ممد

میگنـ دلتنگ نبـــــاش!

هـــــه !
انگـــــار بهـ برف بگی سرد نبـــــاش!




بغض نیمه کاره

تکرار دروغ هایت

گلویم را می فشارد

چشم هایم را می بندم

از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم

آنگاه که از خودم می پرسم:

«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ

  





بیایید بگذاریم حرفش را بزند ..
خوب به حرفش گوش کنیم (حداقل تظاهر کنیم )
مردانه / زنانه ، خداحافظی کنیم و از یک رابطه بیرون برویم ..
تا داغ کشندهء یک رابطهء بی پایان و لنگ در هوا ، تا ابد روی دلش نماند ..

به دردهای کشندهء همین روزهای بی پایان قسم ؛ جواب ِ خداحافظی واجب ِ ، نه سلام !








تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391 | 6:15 | نویسنده : ممد
دلم درد میکند

انگار خام بودند

خیال هایی که به خوردم داده بودی...



مرا که هیچ مقصدی به نامم ..

و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !

که با بودنم ترافیک کرده ام !!




آدم دلتـــنگ ؛
حرف حالی اش نمی شود ….
لطفاً برایش فلسفه نبافید … !!!




خواستی که دیگر نباشی؟؟

افرین...
چه با اراده...

لعنت به دبستانی که از درسهایش فقط تصمیم گیری را اموختی...






تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391 | 6:15 | نویسنده : ممد
اشک تنها خاطره ایست که این روزها از تو

به " یادگار " دارم





خوبم...باور کنید...
اشکها را ریخته ام...غصه ها را خورده ام...
نبودنها را شمرده ام...
این روزها که میگذرد خالی ام...
خالی از خشم،نفرت،دلتنگی ...و حتی از عشق...
خالی ام از
احساس...

   


از همین حالا میگویم حواست را خوب جمع کن

یادت باشد انعام خوبی به قبر کن بده تا قبرم را بزرگ تر و جادارتر از دیگر قبرها حفر کند.

می ترسم که مبادا قبرم ، جایــی برای دل پر آرزویم ، نداشته باشد

و من در خانه جدیدم باز هم شرمنده دلم شوم .




زندگــــــ ــــــــی
تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است
که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود.............







تاريخ : جمعه 10 شهريور 1391 | 6:15 | نویسنده : ممد
آدم دلتـــنگ ؛ حرف حالی اش نمی شود .... لطفاً برایش فلسفه نبافید ...




باران که میبارد دلم برایت تنگ میشود . . . راه میفتم بدون چتر, من بغض میکنم . . . آسمان گریه

  




حــُــــرمت نان از قلب بیشـــــتر است



آنرا می بوســــــند، این را میشـــــکنند...




سهم امشب من
از تمام آسمان
شاید
همین یک " آه " باشد
که از بستر تنهایی بی نهایتم
... تا آن دوردست ها که هستی
جاریست

به سویت
پروازی به راه دارم
همین امشب...





یادت باشـــه هر کـــی بهـت گـفت “عاشقتم” ازش بپرســـی تا ساعت چند؟!












صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد